می بینند...

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

سالاد گوشت برای گیاه خواران

سالاد گوشت برای گیاه خواران

وقتی از تاریخچه ی کشور یا قوم خودشان صحبت می کنند انگار تمامی کائنات لنگ همین یک کشور یا قوم بوده است. چه طور ممکن است فردی با کشتن هم خون خودش به پادشاهی برسد، بعد کتیبه ی حقوق بشر را سنگر خود کند ؟ مسئله این یک نفر نیست، کلیه ی انسان ها ، در هر قومی که می خواهند باشند، خودشان در یکدیگر امیزش می کنند اما بحث بر سر برتری را با تارخچه ی موهوم خود پیش می برند. تمام زجر و رنج را می کشد که اروپایی فکر کند و امریکایی زندگی کند اما سر سخن که می آید شده از زیر شلواری کوروش مایه می گذارد تا نشان دهد برتر است.

به راستی برتر کیست ؟ اصلاً معیار برتری در این عصر چیست ؟ برای من مهمتر اینست که اصلاً برای چه نیاز به برتری است ؟ تا آش شعله قلمکار یهتری از در هم امیزی فرهنگ ها بخوریم ؟ دیگر حتی از خط پایان هم گذشته ایم... اما نیاز به تحلیل نیست چون چیزی برای تحلیل نیست.

چون در این واقعیت برتر یا بهتر بگویم واقعیت مشهود تو و قوم تو و چیزهای دیگر تو جای محسوسی ندارند ، نیاز به نبش قبر تاریخ می کنی ؟ باری از دید من همین ندیدن ها خودش نوعی دروغگویی به سبک مدرنیته است. دعوا دیگر بر سر اختراع مثلاً هواپیما نیست دعوا بر سر مخترع هواپیماست ، این چرند ترین کاریست که می تواند یک قوم انجام دهد، در میان بی مرزی مطلق به دنبال نقطه چین خود باشد. که عملاً ناشی از نادانی مطلق نسبت به عصر خویش است.

زیرا نیازی نیست شما وقتی هیچ چیز بین هیچ کس تقسیم نشده است به دنبال حق خود برگدید. یا خود را مظلوم انگاریده و به دنبال ظالم بگردید، البته از حق نگذریم که اینگونه بحث ها بیشتر برای تبرعه ی یک قوم است تا یاد گذشته کردند.
مثال فرزند دائم الخمری که از رشادت های پدر سخن به زبان می اورد.
بگذریم.....

افروخته از رسول رحمان زاد

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

بلاگ ادامه دارد

متاًسفانه به خاطر مشغله وقت آپدیت پیدا نکردم.... اما حتماً این بلاگ ادامه دارد
ممنون که هنوز هم سر می زنید

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

مدرنیسم چیست ؟ II

مدرنیسم چیست ؟ II

نمی دانم داستان ان مرد دیوانه به گوشتان خرده است که در روز روشن فانوس به دست به خیابان ها دوید و فریاد زد خدا کو ؟ خدا کو !؟ حال انکه در میان سیل عظیمی از انسان هایی قرار داشت که حتی کوچکترین اعتقادی به خدا نداشتند، مردم دور او را گرفتند و به تمسخر گفتند ، آیا راهش را گم کرده است ؟ مثال کودکی که از مادر جدا شده است ! آیا حواس پرت شده است ؟ مثال پیران بی حافظه ! لیک مرد فانوس بدست فریاد برآورد که : خدا مرده است ! ما ان را کشتیم. ما با دستانمان او را کشته و خون اش را لاجرعه سر کشیدیم و گوشتش را خام خورده و استخوان هایش را در اتش سوزانده ایم. ما دستمالی برداشته و افق را پاک کرده ایم ! سپس مرد فانوس بدست به کلیسا قدم گذاشت و فریاد زد : ایا این کلیساها جز گورستان خدا چیز دیگری هستند ؟ همه با بهت و حیرت به مرد فانوس بدست می نگریستند، مرد فانوس بدست برآمد که : خیر، شما مرا نمی فهمید، من زود امده ام، خیلی زود شاید چند نسل جلوتر.....

آری فردریش نیچه چند نسل زود امده بود، تفکرات وی امروز است که بر شابلون معنای خود منطبق شده است. سهل انگاری در چیزی که از دید دیگران اخلاق بود و از دید نیچه قاتل، باعث مرگ خدا شد. او گمان نمی کند که اخلاق را می داند اما می داند که نمی داند و این یک نعمت است که باعث می شود نیچه به جلو بتازد و دیگران را از خواب بیدار کند . او تفسیر می کند و تو دائماً در فکر حرف های او.
وقتی می نگریم که مدرنیته با چه جدیت خشک و خنده آوری از اخلاق حرف می زند، چیزی که نه تنها ان را اثبات نکرد (حجت نیاورد)، بلکه ان را رعایت نکرد، باعث تعجب می شود.

در همه ی اعصار ، همه ی متفکران پیشرو به زمان خودشان، به دنبال حجتی برای اخلاق بودند، این باعث ایجاد "علم اخلاق" شد. حال انکه خود کلمه ی "علم اخلاق" که خود اخلاقیون به ان اشاره می کنند به دور از اخلاق است. و برای اوردن حجت خود اخلاق را مفروض گرفته اند. (مثال : مثل این می ماند که علی برای اثبات خودش بگوید : علی می گوید "علی" خوب است)

در واقع سعی اثبات اخلاق چیزی جز پاره ای از اخلاق مرکزی نیست. بر گرفته از محیط خود،طبقه ی خود،کلیسای خود و ...... . زیرا مسلماً تو ان مردی نیستی که همه چیز را میدانی ! فهم این مساله ساده است اما قبولش نه! واقعاً نه !

یا آن پیش گذاره ی شپنهاور که می گوید : همه اخلاق در این خلاصه می شود ، کسی را پیازار ! خب سوال این جاست که حجت ان کو ؟

بعدها به جایی رسید که تعریف اخلاق دلیل بوده است ، مثلاً توجیه بنیانگذار خود ، ارامش بخشیدن، سربسته کردن موضوع و .... به طوری که کانت می گوید : ارجح من اینست که از توانم پیروی کنم، شاید در مورد تو نیز اینگونه باشد.

اما تعریف جالبی از مدرنیته وجود دارد که تفکر بزرگ مرد مدرنیته یعنی شارل بورلر است : مدرنیته یعنی نگرش پرسه زن ! اما زیبا پرست.
چیزی که من ان را نگرشی بی ریا ،اما غیر مولد می نامم . اما زیبا پرست .... اما زیبا پرست (این جمله هنوز برایم مفهوم ندارد!) . دقت کنید بی ریا بودن ان به صد چیز دیگر می ارزد اما خب ....

دوره ای که حتی احساسات را در خِرَد خشک خود چپانده است ، هنوز باور نمی کرد که شاید،گاهی اشتباهی رخ دهد، سلسله ی علت و معلول خود را مستحکم می پنداشت در حالی که در ادامه حتی خود نیز سر رشته را گم کرد و علت و معلول خود را زیر سوال برد.

منتظر نظرات شما هستم
چند مورد جدید در اختیارتان است :
1 برای دنبال کردن بلاگ بعد از مقاله ی جدید بالای صفحه روی "دنبال کردن بلاگ" کلیک کنید
2 جست وجو در مطالب این بلاگ
3 رای به سطح کیفی بلاگ
افروخته از رسول رحمان زاد